تبلیغات
همیشه با هم - خودم ادامه.....
 

خودم ادامه.....

نوشته شده توسط :مهتاب
جمعه 4 شهریور 1390-11:05 ق.ظ

آخ اگه بدونین وحید واسم چه لاوی میترکوند!!!

قوربونش برم! اینقد حواسش پرت من شده بود که اصلا نمیدونست آفتاب کیلو چنده!

منم هی واسش دلبری میکردمو با لهجه اصفهونیم هی شیرین زبونی!

میگفتم: دادا یوخده حواستو جمع کون تو خونت جلو زنت سوتی ندییا به جای اینکه بگی دوشمن جونم بگوی: مهتاب جووووونم! آخه به زنش میگفتم دشمن!!!

های! های! بابا بیخیال! چرا فحش میدین! نکنه شمام مثل آفتاب باورتون شده من از روی هوا وهوس اومدم دوست پسر زن دار بهترین رفیقمو بر زدم؟! آره؟!

ای بابا! زهی خیال باطل! من همینجوریش دلم میخواست 10تا دوست پسر واسم ریخته بود!

اییییییناااااارووووووو

 یادتون رفته گفتم نییتم خیر بوده! که هم این مرد زن دارو سر جاش بشونم هم چشمای این رفیق دوست پسر ندیده روبه حقایق باز کنم!

خولاصه! روزها گذشتو گذشت تااینکه آفتاب از سفر برگشتو.....





نظرات() 


hamid
سه شنبه 8 شهریور 1390 03:41 ب.ظ
داستان جنایی شد
پاسخ مهتاب : کجاشو دیدی دکتر جووووووون!
نه واقعا خودتی! ایول! ایول! حال کردیم با مرامتون !
آره عرض میکردم کجاشو دیدی! هنوز این قصه سر دراز دارد....
كابوس تنهایی
سه شنبه 8 شهریور 1390 01:10 ب.ظ
سلاااااااام.
بدو بیا یه سر بزن .
خاسی منو به اسم كابوس تنهایی بلینكو بگو با چه اسمی بلینكمت...........
پاسخ مهتاب : لینکوندمت جیگر! توام مارو بلینک به اسم خودموون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox